میرزا شپله امروز یک کاره پاشده آمده و عرض میکند فضول جان، قربانت گردم، آخر این خدایی که این همه نعمت جور واجور به ما داده که حتا خود شما که فضولالممالکش باشیید، جسارتن عقلتان به آنها نمی رسد چه رسد به عوامالناس، حالا ، چه میشد اگر یک حکمی میفرمود تا در طرفةالعینی این چارتادانه و نصفی مرد -[کلیک نکن پدرجان، منباب حفظ آبرو رنگیاش کردم، مرد کجا بوده دور از جان شما]- را نیست و نابود میفرمود تا دور از جان خانمهایی که این را میخوانند، آن چارتا ترنجبین بانوی مربوطه هم راحت شوند و بدون حرص خوردن و دندان قروچه عین الباقی ابنا بشر شاد و خرم زندگیشان را بکنند. چه می شد فضول جان. ها؟
میبینی قربانت؟ آخر چه باید بکنیم با این آدم؟ به گمانم همان دعایش مستجاب شود بهتر باشد. حداقلش آن است عجالتن خود ما از دست این میرزاشپله خلاص شویم.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در دهم فروردین 1385ساعت   توسط فضول الممالک
بدروزگاری شده پدرجان.عالم و آدم هستهای شده. این میرزا شپله مادر مرده هم با این چار کلاس سواد عهدبوقش صبح تا شب مزاج ما را انگولک میکند. میرود و میآید از ما سؤال هستهجاتی میپرسد. ما هم که قربانش گردم با این هیبت فضولالممالکی مان خوبیت ندارد که فیالمثل ندانیم غنی سازی چه موجودیست. یا کیک زرد دیگر چه زهر ماریست. این است که صبح تا شب باید بگردیم تا از این اراجیف غریبه سردر بیاوریم که جواب خلقالله را بدهیم.
عرض میکردم. امروز آسیه خانم همشیره همین میرزای خودمان از زیارت حضرت برگشته بود و یک بسته زرشک فرد اعلای بیهسته سوغات آورده بود. قربان قدرت خدا بشوم. چه عجب! بالاخره چشم مبارک ما عجالتن به یک موضع غیر هستهای در این روزگار روشن شد. ای جانم بشوی زرشک! ای عمرم بشوی زرشک!
حیران کار خودمان ماندهایم که با این همه کمالات چطور از این موضع غافل بودیم. شما هم از من میشنوید پدر جان، کمی زرشک میل بفرمایید. جرم که ندارد هیچ، کلی هم خاصیت دارد.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در بیستم اسفند 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت گردم، لابد مستحضرید که ما همزمان با حضور در شورای محله غورخانه؛ به کوری چشم دشمن مسئول روابط خصوصی این وبلاگ نیز هستیم. این میرزای صاحبمرده هم با این اخلاق زهر مارش به هرحال بعد عمری رفاقت وردست ماست در این امور. القصه، یکی از مکالمات میرزا شپله با مراجعین خلوتخانه را که با همین دوگوش مبارک خودمان استماع کردهایم قلمی کرده، به عرض مبارک میرسانیم. خالی از حکمت نیست پدر جان.
روزی از این روزهای بیثمر
مثل ایام دگر بی خیر و شر
نوجوانی گفت با میرزای ما
در «بلاگ»ات هست خالی جای ما
نیست چون «وبلاگ» من اندر جهان
«پست»هایم همچو گل در گلستان
از درخشان «هیت» من بالاتر است
صفحهام از مال تو زیباتر است
میدهم اکنون به تو این افتخار
«لینک» من را در بلاگ خود گذار
تا که شاید من هم از بهر خدا
عاقبت افزون کنم نام ترا
××××××
زین سخن میرزای ما حیران بشد
خواب در چشمان او پران بشد
گفت رویِ چشم، امر ِتو مُطاع
لیک عرض بنده را کن استماع
لینک، ابزار رفاقتها بود
پاسخ حُسن و محبتها بود
دوستی ابزار سودا کی شود؟
با تحکم دوست پیدا کی شود؟
میرزا در دوستی جان میدهد
لینک را آسان و ارزان میدهد
میرزا مرد قدیم است جانِ من!
لوطی شابدل عظیم است جانِ من!
××××××
لینک دادن چون سلام است ای پسر
بیجوابیاش حرام است ای پسر
خوش به حال هرکسی کاندر سلام
پیش دستی میکند با خاص و عام
زیر نوشت: قربانت، شماها که حوصله فرمایش فرمودن نداشتید، چرا هی به ما فرمودید که قسمت فرمایشات عوام را راه بیاندازیم؟ این را گفتم که بعد انتقاد نفرمایید که فضولالممالک طرفدار تکصدایی و از این چیزها شده.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در دوم دی 1384ساعت   توسط فضول الممالک
ميرزا شپله عرض میکند فضول جان شنیدهای که روزی پسر جوانی مشغول زیات حرم حضرت رضا بوده که میشنود بانوی جوانی دارد عرض میکند که امام رضا جان، حالا که خدا به من روی زیبا و ابویام مال بیحد داده، چه میشود یک شوهر خوب هم گیر من بیاید؛ جوان مربوطه هم که این فرمایشات را میشنود فیالفور خودش به طرف بانو میاندازد و میگوید اما رضا جان، قربانت چرا هل میدهی ...
میفرماییم فرض که شنیده باشیم، باز چه منظوری داری میرزای ذلیل مرده؟ عرض میکند هیچی جان میرزا، فقط من باب مطایبه نمیدانم چرا فرمایش یکی ازین دوستانی که وقت و بیوقت وبلاگش پینگ میشود و مدام میفرماید دهه! چرا وبلاگ مرا پینگ میکنید؛ مرا یاد این حکایت انداخت.
میبینید پدرجان؟ با این اوضاع احوال خماری و رخوت بلاگستان، این میرزای وقت نشناس چه جور مطایبهاش گرفته؟ آخر آدم عاقل باید با این مریض دماغ آویزان - جسارتن منظور همین خراب شده بلاگستان است - این جور مزاح بفرماید؟ گیرم حالا یکی بخواهد یکبار بنویسد و هی پینگ بفرماید تا چشم حسود کور .باور کن قربانت، همین را اگر آقایان دولتی بفهمند چه بسا وام اشتغالی، چیزی، هم عنایت بفرمایند.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در یکم دی 1384ساعت   توسط فضول الممالک
عرض میکند فضول جانم، شما که به حمدالله جواب همه سوالات عالم را در آستین دارید بفرمایید که اگر یکی از این اهالی استکبار جهانی بیاید و یککاره بپرسد که آخر پدر آمرزیدهها، شما که چشم همهی دنیا را از کاسه درآوردهاید با صنایع هستهای خودتان، بفرمایید ببینیم آخر مگر طیاره عهد بوق باربری برای مسافر جابجا کردن است؟ یا فیالمثل اگر بپرسد گیرم برای مسافر بردن باشد و سازندهاش نمیدانسته، اما وقتی همین طیاره اسقاطی نقص فنی داشته و پایلت مادر مردهاش هم حاضر نشده با آن بپرد و لاجرم یک پایلت دیگر را آوردهاند، چرا با آن جوانهای مثل دستهی گل مردم را بردهاید آسمان که از آن بالا به زمین بکوبیدشان؟ یا آنکه بپرسد به قول این سید شیرپاکخورده، مگر تهیه یک گزارش خبری چند نفر آدم میخواهد که فقط هفتاد نفر از اداره تلویزیون روانه کردهاید؟ یا اگر....
میگویم میرزا جان، حالا که شکر خدا کسی نیامده این عرایض را بفرماید، شما هم نمیخواهد حرف دهن مردم بگذارید، اما اگر هم روزی روزگاری این عرایض را از شما پرسیدند، یک کلمه بفرمایید جواب ابلهان خاموشیست و خودت را خلاص بفرما. البته یادت باشد توضیح بدهی یعنی ما ابلهیم پدرجان، و جوابمان خاموشیست.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در هفدهم آذر 1384ساعت   توسط فضول الممالک
مگر آسمان به زمین آمده قربانت؟ این همه پروژههای مملکتی با تاخیرات ده ساله و بیست ساله علم میشود آنوقت گیرم که در فرمایشات ما قدری تاخیر شده باشد. اصولن از ما به شما نصیحت ،آدمی که در مملکت گل و بلبل زندگی میکند نباید اینقدر دور از جان شما عجول باشد. بگذریم. کجا بودیم؟ آهان، حکایت خزینه بود. حکمن شما زبانم لال، تصور فرمودهاید منظور ما لابد برخی از مدیران مملکتی بیتجربه است که از فرمایشات خودشان عینهو خواندن ما در خزینه همچین محظوظ میشوند که حد ندارد؟ خب اشتباه میفرمایید دیگر. مگر ما دور از جان شما مغز حمار نوش جان فرمودهایم که یک کاره و بیکاره بیاییم ببه پروپای یک مشت آدم بیتقصیر و نازنین بپیچیم.نه قربانت، این پوست خربزهها زیر پای ما یکی نمیرود.
آن حکایت خزینهای که عارض حضور شد، حکایت جماعت وبلاگنویس است قربانت. این وبلاگنویسی عجیب ما را یاد خواندن لب خزینهی خودمان میاندازد. خواندن لب خزینه نیم دانگ صدا بساش بود و دستگاه بلد بودن هم نمیخواست و از همه مهمتر پدر جان، یک دو سه باری که توی خزینه میخواندی، کمکم خودت هم باورت میشد که در بیرون خزینه مرحوم تاج اصفهانی یا فاخته یا کورس سرهنگزاده حکمن حق حضرتعالی را غصب فرمودهاند و آدمیزاد باورش میشد که خواننده شهیریست.
فقط میماند یک نکته ، فرق آن خزینه با این بلاگستان این بود که آنجا فقط توهم خوانندگی میداد و اینجا همانطور که حکمن ملاحظه فرمودهاید، توهم سیاستمداری و ادیبی و شاعری و محققی و تاریخشناسی و هزارجور کوفت و هنر دیگر. راستی قربانت، نکند زبانم لال شما هم یکی از همین مشاهیر خزینهنشان بلاگستان باشید؟
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت، خواستم عرض کرده باشم که آن قدیم و ندیمها که هنوز دوش و وان و جکوزی،از ممالک راقیه کفار نیامده بود، ما در خدمت آقا جان مرحوممان به جهت نظافت به خزینه میرفتیم. حالا جمیع ویژگیهای این خزینه چه بود بماند برای یکبار دیگر، اما یکی از این ویژگیها که موضوع عرایض امروز است، این بود که اگر فیالمثل باصدای یکی از این خوانندگان روز لسآنجلس نشین تحریری در آنجا سر میدادی، آدمیزاد گمان میبرد حکمن مرحوم فاخته یا تاج اصفهانی دارد میخواند. و یا اگر فیالمثل کلاغی در آنجا صدا میکرد، فکر میفرمودی که لابد بلبلی، قناری دارد میخواند.
القصه، ما در معیت آقا جان مرحوممان،غالبا قبل از اذان صبح رهسپار خزینه میشدیم، و جز چند نفری که لابد آن موقع صبح به جهت رفع احوالات خفیه آمده بودند، معمولن آدمیزاد دیگری در خزینه نبود. و ما هم آی از صدای خواندن خودمان در آن خلوت خزینه محظوظ میشدیم که حد ندارد. حالا نخوان و کی بخوان. آقا جان مرحوم هم که نمیدانستیم چرا هی دفعتا به داخل خزینه میپرید و با صلوات بیرون میآمد، انگار از خواندن ما بدش نمیآمد و میفرمود فضول جان، بخوان، اما آهسته بخوان که مزاحم مردم نشوی.
خب، حکمن میفرمایید که حکمت این فرمایشاتی که امروز عرض میکنیم چیست و تیر فضولی ما این دفعه قبای کدام پدر آمرزیدهای را نشانه رفته است.عرض میکنم قربانت، اما عجالتا اگر اجازه بفرمایید به این میرزا شپلهی شمول سفارش بدهیم به جهت رفع خستگی برایمان یک استکان چایی لب دوز خیر امواتش بیاورد و گلویی تازه کنیم تا مجدد خدمت برسیم. شما هم بیکار نمانید پدر جان، غوری بفرمایید ببینیم متوجه منظور میشوید یا نه.
پس نویس: ای جانم بشوی میرزا جان ، این را میگویند میرزای راست راستی و با فهم و کمالات. الاهی که درد و بلایش بخورد دور از جان شما توی فرق این میرزا شپلهی بی هنر ما.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در بیست و دوم آبان 1384ساعت   توسط فضول الممالک
آشپزباشی جان، قربانت، وقتی شنیدیم اراده فرمودهاید که کرکره مطبخ را عجالتن پایین بکشید، خواستیم عرض کنیم مگر مملکت زبانم لال بیقانون شده که حضرتعالی همین که اراده کاری را کردید مختار به انجامش باشید.... که ناغافل یادمان آمد که مطبخ مبارکه حضرتعالی در دیار کفر دایر است و بعله که اختیار دارید و دیگر چه میتوانم بگویم، بهقول این میرزای عوام، دارندگی است و برازندگی دیگر.
حالا ماندهایم وقت و بیوقتی دیگر چه کسی نانی به ما قرض میدهد و سفارش پخت آش یک وجب روغن را از ما میپذیرد.به هرحال، همانطور که عارض گشت، مختارید برادر. اما کاش کلید مطبخ را حواله میفرمودید که بدهیم میرزا شپله هر از گاهی گرد و خاکی از دیگ و دیگچه و دوگوله و ملاقهای که لابد به دیوار آویختهاید پاک کند و کف مطبخ را آب و جارویی بزند تا به کوری چشم دشمن، وقتی که مطبخ احبا چراغش باز روشن شد، سور و سات و بساط دوغ و کباب و پونه فیالفور براه باشد.
درضمن سفارش کرده بودیم نازخاتون بانو، همسر میرزا به جهت پشت پا آشی دست و پا کند که گویا اوضاع داخله منزل میرزا به هم ریخته و نازخاتون به قهر به منزل ابوی گریخته است. فلذا دیدیم خودمان که چلاق نیستیم، آش پشت پا نیست اما به جایش طبع مانند آبکرج که هست. این است که این ابیات را بجای آش پشت پا قلمی فرمودیم، تا دیدار بعد.
قربانت اینچنین به کجا میروی
میبینمت ز راه جفا میروی
رونق ز سفره فقرا میرود
دوغ و کباب و عشق و صفا میرود
اما دوباره آمدنت را خوش است
معجون دوباره هم زدنت را خوش است
+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1384ساعت   توسط فضول الممالک
راپورت جشن بزرگ بلاگستان
بخش دویم و آخر
اعتراف گاهی آدمیزاد را سبک میکند پدر جان ، مخصوصا اگر به اختیار خود آدمیزاد باشد و ما که مقام شامخ فضولالممالکی را داریم، فیالمجلس در همینجا اعتراف میکنیم که این حکایت سرگنکبین و صفرا را تحت القائات این میرزا شپلهی چشم سفید میخواستیم کتابت کنیم.
قربانت گردم، از کجا میدانستیم دشمن تا بیخ گوش مبارک ما نفوذ کرده . آخر ، گیرم ما فضولالممالک باشیم -که به کوری چشم دشمن هستیم-، ولی کی مردم آزاری کردهایم که این بار دویمش باشد؟.
یکی نیست به ما بفرماید آخر نانت نبود، جقه و کلاهت نبود، به جشن مردم چکار داری پدر جان؟ بگذار مردم جشنشان را بگیرند. فیالمثل گیرم بعضی دوستان فرمایشاتی میفرمایند که مرغ پخته اگر بشنود بال بال میزند یا برخی دیگر همچین که چارتا و نصفی آدم بیکار- دور از جان شمایی که این را میخوانی-، فرمایشاتشان را میخوانند، از خوشحالی پشتک و وارو میزنند . خب که چه؟ آخر پدر جان آدمیزاد است، سنگ که نیست! بالاخره گاهی ذوقزده میشود، گاهی جو زده میشود، گاهی نفخ و قولنج و هزار کوفت و مرض دیگر میگیرد. آنوقت این میرزا شپلهی نفوذی دشمن، ما را با این همه دور از جان خانمها، سن و سال، تحریک میفرماید که فضول جان بجنب که چهمیشود این قصه!
البته دست خودش نیست، هنوز هم با این عمر نوحی که بر او گذشته گاها که عصا زنان توی کوچه پامیکشد و راه میرود، اگر توپ چارتا بچهی طفل معصوم که دارند بازی میکنند نزدیکش بشود ، همچین با تک کفشش زیر توپ میکوبد که باید بروند از خانه مردم توپ را بیاورند. اما در همین گوشه مبارکه عرض میفرماییم که ما که فضولالممالک باشیم،به کوری چشم تفرقهافکنان، ساحتمان از این مردم آزاریها بهدور است و تیر دشمنان از جمله این میرزای عوام، به سنگ خورده است.
در ضمن بهعرض میرسانیم که این فرمایشات را کاملن بهاختیار خودمان و بدون هرگونه فشار و مهرورزی صادر فرمودهایم.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت   توسط فضول الممالک
بخش اول
قربانت گردم، به حکم فضولی عرض میکنم که، به قرار مسموع، چندتا آدم شیر پاک خورده و دور از جانشان، فضولتر از ما، چند روزی پیش بهفکر افتادند به حسب فرا رسیدن روزی که اولین موشک وبلاگی به آسمان ادبیات معاصر فارسی- گلاب به رویتان- پرتاب شد، جشن باشکوهی با حضور نویسندگان و ریسندگان بلاگستان برپا بفرمایند.
حکمن میفرمایید خب!،بعدش؟. عرض میکنم پدر جان. دوستان از چپ و راست و فرنگنشین و وطننشین گرفته تا اصلاحطلب و ارزشطلب و اوپوزیسیون، عطر و گلاب زده دور هم جمع شدند تا برنامه این جشن باشکوه تاریخ بشریت را جفت و جور کنند. دل توی دل هیچکس نبود، همه به تکاپو افتاده بودند، یکی از روزهای بزرگ تاریخ در پیش بود، انواع پیشنهادات مشروع و ممنوع از در دیوار میبارید.
یکی پیشنهاد میداد برج ایفل را چراغانی کنیم، یکی میفرمود از تردستان و ماهرویان چین و ماچین برای افتتاحیه مراسم دعوت کنیم، یکی دیگر از دوستان وطنپرست که گویا نمیدانستند سی- چهل سالی از آن ایام که تصور میفرمودند گذشته، داشتند میفرمودند که بهجای دعوت از عناصر بیگانه، چرا از نیروهای ملی خودمان مانند عزیز خان مطرب و بانو مهین چکمهای استفاده نکنیم. . . خلاصه هرکس به خیال خود گلی به سر این جشن داشت میزد.
کسی چه میدانست تا چند لحظه دیگر به طرفهالعینی چه میشود....
( ادمه دارد ....)
به شرط آنکه زبانم لال به پرقبای کسی بر نخورد ! به جان میرزا شپله این نوشته قصد آزار هیچکسی را ندارد و صرفا مزاح است
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در هفتم شهریور 1384ساعت   توسط فضول الممالک
|
+ نوشته شده در سوم شهریور 1384ساعت   توسط فضول الممالک
[مرقومه ميرزاشپله ، خدمت فضول الممالک]
ای فضول جانم، کجایی آخر، وبا آمد، تابستان آمد، اما تو نیامدی.
نکند زبانم لال توهم تریاکی شدهای یا شیرهای شدهای فضول جان و از دنیا رفاقت ذغال خوب و چرت مرغوب را بهجای ما برگزیدهای؛ یا نکند جلای وطن کردهای و سر به کوه و بیابان گذاشتهای که پیدایت نیست و رفقا را از تو خبر نیست.
به قول آشپزباشی، به جقه مبارک قسم دلم برایت تنگ شده میرزا جان، کاش بودی و با همان عصای مرحوم آقا جانت توی فرق ما میکوبیدی . بیت:
جای تو خالیست ای فضول ممالک
یار من و شمع جمع و رهرو سالک
چشم بهراهت
میرزا شپله
[پاسخ صادره از سوی فضول الممالک]
ای بر چشم بد لعنت!. گیرم مدتی سایه فضولی ما بر سر خلقالله نباشد، آخر میرزای چشم سفید تو چطور یک کاره به خیال باطلت گذشته که حکمن ما به جرگه برادران غیور تریاکی و شیرهای پیوستهایم؟
فیالمثل از کجا میدانی ما گرفتار چانهزنی و عذرخواهی برای شانهخالی کردن از حضور در کابینه جدید نبودهایم؟ یا از کجا میدانی ما درگیر سفر به کرات دیگر نیستیم؟
اینجوری رفاقت میکنی قربانت گردم؟ باشد! حالا که چنین است ما از همین جا اعلام میکنیم بهکوری چشم دشمن، ما سرحال و سلامت بر صندلی فضولی خودمان - که یک پایهاش را با هزارتا وزارت و صدارت عوض نمیکنیم -، نشستهایم و در ضمن دادهایم تُک عصای مرحوم آقاجانمان را تیز کردهاند تا چشم هرچه بدخواه و حسود است در بیاوریم.
الاحقر، فضولالممالک
+ نوشته شده در یکم شهریور 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت کردم، این بلاگستان، یک وقتهایی ما را یاد محلههای قدیم میاندازد. آن قدیم و ندیمها که دوره کودکی ما بود و ما با همین میرزا شپلهی عوام که معرف حضورتان هست، سنگک خشخاشی با روغن کرمانشاهی توی کوچه سق میزدیم و بازی میکردیم و مراتب وصول به فضل و کمال را طی میکردیم؛ هر محله و برزنی برای خودش حکم یک مملکت کامل را داشت.
فی المثل حاج اسماعیل خان که مال و منالی داشت و سرپیری تجدید فراش کرده بود و عروس جوان آورده بود و خودش کارمند دونپایه عدلیه بود، رئیس الوزرای محل بود و همزمان ریاست عدلیه را هم بهعهده داشت. یکی وزیر فواید عامه بود و یکی وزیر مالیه و آن دیگری مامور تامینات. گلنبات خانم که والده مرحوم همین میرزای خودمان باشد، رئیس فراکسیون بانوان بود و هرروز بعد از این که مردهای خانه دنبال یک لقمه نان حلال میرفتند، همه شاباجی خانمهای محل را جمع میکرد در خانهشان و در مورد آخرین فنون چزاندن فامیل شوهر و روشهای هوو کُشی، میتینگ میدادند.
آمیرز یحیا که تا کلاس پنجم درسی خوانده بود و بایگان بلژیکیها در دارایی بود، وزارت خارجه و امور دول متحابه را به عهده داشت و عصرها در قهوخانه تقی مخمل از اوضاع مملکت و جهان به اهل محل راپورت میداد. آقا ابراهیم که وزارت نیرو و آموزش و پرورش را توامان به عهده داشت و سرایدار دبستان سعدی بود، از صبح تا شب مشغول عریضه نویسی و امضا و انگشت جمع کردن از خلقالله برای بلدیه و سایر ادارات برای رتق و فتق مشکلات محله بود. های های... یادش بخیر.
راستی داشت فراموشمان میشد، شهرآشوب خانم هم که شوهرش مرده بود، مسئول اداره امور امنیتی و جاسوسی محل بود و راپورتهایش را برای گلنبات خانم و در خفا برای حاج اسماعیل خان میفرستاد. خلاصه اینطور نبود که هرکسی هرکاری دل خودش بخواهد بکند و به اختیار خود بیاید و برود و دختر شوهر دهد و پسر داماد کند. ابدا!، همه اینها حساب و کتابی داشت.
حالا حکمن شما میخواهید ما یککاره بیاییم اینجا و مقامات بلاگستان را معرفی کنیم؟ نه قربانت،درست است ما فضول هستیم اما این پوست خربزه زیر پای ما نمیرود. ما تا همینجایش هم که عرض کردیم زیاده از حد فضولی ما شد. باقی قضایا دست از ما فضولترها را میبوسد.
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در هفدهم تیر 1384ساعت   توسط فضول الممالک
این میرزا شپله از کودکی هم همین جور بود، فیالمثل هروقت با رفقا میرفتیم دم ِ درباندرون، قاپ بازی - آن وقتها هنوز سِگا نیامده بود- ، این میرزا همچین که سپلشک میآورد و میباخت عین همین حالا میشد. دور از جان شما عینهو برج زهرمار!.
آخر قربانت گردم، تو که جنبه باخت ندارید چرا بازی میکنی آخر؟ گیرم که باختهای، آسمان که به زمین نیامده، چار سال دیگر دوباره همین آش و همین کاسه خواهد بود، فقط این بار به دوستانت بفرما همه مشق هایشان را نگذارند برای شب آخر و این عوام رای دهنده را کمی زودتر داخل آدم حساب بفرمایند.
حالا هم پاشو میرزا جان، یک آبی به دست و رویت بزن تا با هم برویم سیاحت. چطور است با اهل و عیال دسته جمعی برویم امامزاده صالح برای چار سال بعدِ دوستان شما دخیل ببندیم و بعدش برویم کافهی عباس آقا سگپز و چلوکباب سلطانی توی رگ بزنیم؟ آی قربان آن خندهات بروم! ، حالا شد! راستی میرزا جان یکی دوتا از آن بشکنهای جوانی بزن تا برایت بخوانم:
ماباختیم و ما باختیم
تا دنیا رو شناختیم
اگر که برده بودیم
مملکتو میساختیم...
(بازی اشکنک داره-سر شکستنک داره)
آهااااا، ای جانم بشوی ...، حالا شدی میرزا شپله خودمان.....
+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
هرکه هستی ،باشد؛ اصلاحات را مانند همه چیزهای دیگر - بجز خودت - قبول نداری، باشد؛ رای هم نمیدهی، باشد؛ چرا
فحاشی میکنی پدرجان؟ دیگر چرا اسمش را طنز گذاشتهای، یکباره بنویس فحش خو....و ...در، عقده خودت را خالی کن و تکلیف دیگران را هم معلوم کن! فقط قرار بود اسم هخای بد بختِ مادرمرده بد در برود؟ به هرحال، فعلن زدی ضربتی، ضربتی نوش کن ، تا بعد.
دوباره میسازم این وطن،
اگرچه تو دلقکی کنی
اگرچه با هجو و هزل خود،
امید و حرمان یکی کنی
دوباره فریاد میزنم،
وطن تو آباد میشوی!
زفقر و تبعض و کینه ها،
رها و آزاد میشوی!
تو گر به ریش ِ امید ما،
بخندی و مسخره کنی
و کار ما با خیال خود،
به لودگی، یکسره کنی...
و یا به طنزی چنین سخیف،
به روی ما تیغ اگر کِشی
به جای فریاد بر عدو،
به گوش ما جیغ اگر کِشی...
بدان که با ناسزای تو،
دلم هراسان نمیشود
به آتش فحش و مسخره،
وطن چراغان نمیشود
بدان که با رفتن معین،
وطن گلستان نمیشود،
شکستِ « اصلاح از درون»،
برای تو نان نمیشود...
روابط عمومی فضول الممالک
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
ای جماعت، قربانتان گردم، یکی انقلاب را از دست این هشت نفر کاندید محترم و نامزدهای یکی از یکی خوشتیپتر نجات بدهد!
می فرمایید چرا؟ همین است دیگر پدر جان، انگار این هشت نفر - دور از جان شما - برای سنگ و کلوخ مصاحبه و تبلیغ میفرمایند. شاید هم ما پیر شدهایم و اشتباه میفهمیم؛ اما نه! خودمان با همین گوشهای مبارک فرمایشاتشان را یکی یکی شنیدهایم.
میدانید چه میفرمایند؟ اینطور که این آقایان فرمایشات میفرمایند در این مدت، انقلاب نه تنها دستاوردی نداشته، بلکه در مورد جوانان و زنان و کودکان و بازنشتگان و معلمان و دانشجویان و سیاست داخله و خارجه و اقتصاد خرد و کلان و فرهنگ و ... دربست اشتباه میکرده است و فقط باید زودتر این آقایان بیایند و کار را درست کنند!
حواست به من است پدرجان؟عرض میکنم الاهی کر شویم و این فرمایشات را نشنویم ، البته میدانیم شما هم مانند ما این فرمایشات را باور نمیفرمایید، گفتن ندارد، اما به شک افتادهایم که زبانمان لال و گوش دشمن کر، نکند اینجور که این میرزا شپله عرض میکند این آقایان ضد انقلابی، چیزی باشند و کسی خبر دار نیست؟
خدایا خودت یک رحمی بفرما!
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
چشمانش را ریز کرده و دارد در قندان را مال مال نگاه میکند، همیشه حیرانم از کار های این میرزا شپله، از آن ایام جوانی هم که با هم عصر به عصر توی لاله زار سیاحت میکردیم همین جور بود، یکهو میرفت در بحر چیزی و اصلن انگار توی این دنیا نبود و چه آبرو ریزیها که راه نمیانداخت این بیحیا، حالا هم ربع ساعت است در قندان را گرفته دستش و دارد با یک نگاه حکیمانهای نگاهش میکند. ما هم که به حکم فضولی دلمان طاقت ندارد دیگر، میپرسم: چه مرگت است میرزا، مگر داری اتم میشکافی پدر آمرزیده؟
عرض میکند: نه فضول جان، تو اگر از افکار پیچیده من سر در میآوردی که برای خودت دست کم میرزایی، چیزی شده بودی.
می بینی پدر جان، میبینی چه زبان درازی دارد؟ حالا شما همهاش بفرمایید آزادی بیان، آخر آزادی بیان چه به درد این میرزا شپله میخورد.
میفرماییم: جان بکن پدر جان، عرض کن ببینم باز چه خیالی توی سرت افتاده بیحیا.
عرض میکند:حیرانم این نامزدهای انتخابات که دیگر جایی نمانده تبلیغ نکرده بگذارند، چطور از در قندان غافلند؟ فیالمثل چه میشد اگر تمثالشان را سفارش میدادند که مطبعه پابلیش کند روی در قندان، ها فضول جان؟ چه عیبی داشت مگر؟
در قندان را از دستش میگیریم و چشمانمان را ریز میکنیم، بد هم عرض نمیکند ها این مادر مرده، تصور بفرمایید فیالمثل تصویر ....های های های، چه میشد! چطور این فرمایش به عقل خودمان نرسید؟
بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت شوم، مرحوم آقا جان ما می فرمودند: فضول جان، اگر روزی خواستی در فرمایشات خواص فضولی - به قول امروزیها نقد- بفرمایی، قبلش نیم استکان جوشانده معجون گل گاوزبان و سنبل طیب را نوش جان کن که هم برای اعصابت خوب است و هم فرمایشاتت را باادبتر میکند[ آخر آن قدیمها ادب داشتن فضیلت بود].
ای نور به قبرت ببارد آقا جان، البته ما بعدها که خودمان در بلاد فرنگ مطالعات فرمودیم دانستیم این معجون سفارشی آقا جان برای چیزهایی دیگر هم خوب است، یکی رفع ریزش موی سر است و دیگری رفع بخارات درونی، که لابد به خاطر همین دومی آقا جان قضیه ادب را میفرمودند.
شما هم بیکار نمانید پدر جان، بهجای مبهوت ماندن بفرمایید جوشانده! تعارف نکنید، تلخ است اما خیلی خاصیت دارد.
فضولی آخر: البته ما خودمان میدانیم که طبخ غذا و جوشانده وظیفه و هنر آشپزباشی است، اما به حکم فضولی ما هم حقوقی داریم
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت گردم، بعد ایامی که در گل مانده بودیم و از سر ناچار در بحر مکاشفت مستغرق ، امروز به این گوشه مبارکه آمدیم و دیدیم ای دل غافل! چه خبرها شده اینجا، دوجفت چشم مهربان سرداری دارد از بالای صفحه مارا میپاید ، ای جانم بشوی بلاگفا!.
ما که به حکم مراتب فضل و کمالمان که معرف همه است و نیز بابت این ابیات پیشکشی که در زیر می خوانی پدر جان، وزارت ارشادمان در دولت سازندگی2 که به کوری چشم استکبار به زودی تشکیل می شود ، محرز است؛ اما غافل نشوید ازین جوان که صاحب بلاگفاست و نامش شیرازی است که خودمان خدمت سردار سفارش وزارت تلفنخانهاش را خواهیم کرد.
حالا این الپر باشی و این معمار باشی ستون بغلی بمانند و بسوزند تا دیگر دلشان برای اشعار معین الرعایا غنج نرود و بدانند ازین به بعد شتر را کجا باید بخوابانند.
چه تبلیغی زده اینجا بلاگفا
فکنده شور در دلها بلاگفا
بلاگفا جان عجب لطفی تو راندی
که ایشان را در آن بالا نشاندی
فقط زانجا که غافلگیر گشتم
ز دست تو کمی دلگیر گشتم
به اوهام خودم من غرق بودم
که ناغافل بلاگم را گشودم
بدیدم میهمانم گشته سردار
دو چشمش گشته آن بالا پدیدار
نگفتی تا کشم من گوسفندی
برای مقدم ایشان به چندی
الا سردار خوب بهرمانی
الاهی تا ابد بالا بمانی
به قربانت فقط پایین نیایی
میان صفحهی رنگین نیایی
الاهی رایت از سید فزون باد
دماغ دشمنانت پر زخون باد
بود چشم امید ما به دستت
من و ملت فدای چشم مستت...
فضولی آخر : سایر نامزدهای محترم بیزحمت از مزاح ما با سردار شادی بیخود نفرمایند که اگر عمری بود این شتر را دم خانهی آنها هم میخوابانیم. آسیا به نوبت پدرجان!
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در دهم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک
پدرجان چه خبرهاییست این بلاگستان ، دل میدهیم، دل میستانیم، قهر وآشتی میکنیم، یاد جوانی میکنیم، می فرمایی چرا؟ عرض میکنم، اصلن چه عرضی ، خودتان ببینید یکی از نسوان محترمه بلاگستان برای ما چه فرمایشاتی فرمودهاند: (( متاسفم برای شما و فضول الممالکتان که لینک وبلاگ مرا حذفیدهاید! متقابلا لینک شما را حذف میکنم تا جای یک نفر دیگر باز شود ...)) میبینی قربانت گردم؟ آمدم جواب دهم که بانو جان آخر ما کجا واین حرفها کجا! حکمن اشتباهی شده ... که دیدیم آتشی به این تندی را جواب نمیشود داد و درثانی؛ برای ما که هرچه باشد از مردهای قدیمیم اُفت دارد که ناز بخریم! .فلذا این بیتها را برای بانوی دلشکسته همینجا مینویسیم تا ببینیم چه پیش میآید:
زدی برهم بساط دلبری را
بجای من نشاندی دیگری را
کنون که دوستی زائل نمودی
الاغ عشق را درگل نمودی ...
به وبلاگت نمیآیم دگر بار
برولینک مراهم زور بردار!
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
من باب اینکه این ایام دوستان یکی یکی مشغول پایین کشیدن چیزشان یعنی همان کرکره کامنتشان هستند، معروض ميداريم كه ما كه فضول الممالک باشيم از همان اول آن چيزمان پايين بود. دليلش را هم شما نپرسيد كه زبانم لال هم نام ما میشويد و كمي صبر كنيد تا خودمان بفرماييم.
ببين قربانت گردم، شمايي كه اينرا ميخواني خيال برت ندارد كه جماعت وبلاگ خوان از هر هزارتايشان يكي مثل شما اهل فضل و كمال ميشود ها!، نخير، اينجورها نيست! اين جماعت دور از جان شما،خيلي بی معرفتتر و بیكمالتر از اين حرفهاست. حالا بفرماييد ببينيم اينها با اين بی كمالی چه گلی به سرما میخواهند بزنند؟ غير اين است که يا ميخواهند قربان صدقه ما بروند و خودشان را لوس كنند که هیچ خوشمان نمیآید يا آنكه مارا توی رودربايستی قرار بدهند كه ما با اين همه مشاغل مهم مملكتی و بلكه جهانی و با این همه هیت ، يك كاره برويم تو وبلاگ آنها فرمايشات بفرماييم؟ يا آنكه از همه اينها بدتر بیایند دست و رو نشسته از ما ایراد هم بگیرند؟ مگر ما دور از جان شما مغز حمار نوش جان کردهایم که یک جایی به نام نظرخواهی برای این جماعت باز کنیم تا گلاب به رویتان هرکس تنگش گرفته بود و دلپیچهای چیزی داشت بیاید آنجا.
البته جسارت نشود منظور ما آن نودونه درصدی نیست که مثل دسته گل ساکت میآیند و ساکت میروند، ما هرچه میکشیم از آن یک درصد دیگر است که میخواهند برای ما افاضه فضل کنند.
فلذا ما اگر سرمان برود کامنتمان باز نمیشود. حالا دشمنان هرچه میخواهند بگویند، ما گول این حرفها را نمیخوریم. ما مثل این ستون بغلی نیستیم که گدای فرمایشات عوام باشیم. ما خودمان جامع همه کمالاتیم و اگر هم کسی از سن و سال و فرم دماغ و دوربازوی ما بپرسد با همین عصای آقا جان مرحوممان همچین میزنیم توی فرقش که صدایش توی گویانیوز که سهل است، توی خبرچین خودمان هم بپیچد.
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت گردم، عارض است که فیالحال كه به جهت استمزاج احوالات خاصه، سری به پست برقیمان زده بوديم، ديديم كه آقا مجيد خان زهری از بلاد فرنگ راپورتی حواله ما نمودهاند. به حکم فضولی که درب آن گشودیم تا سواد مبارکه را رؤیت نماییم؛ برق از کلهمان پرید!
اول فکر کردیم که اشتباه میبینیم اما نه پدر جان اشتباه نبود! مجید خان یوزر نٍیم و پاس-وورد جریده برقی خودشان را در جوف فرستاده بودند! هاج و واج مانده بودیم چه کنیم. از آنجایی که ما فضول الممالک هستیم، گفتیم ببینیم نکند اینها راستی راستی از شوخی گذشته ؛مربوط به جریده برقی مبارکه باشد! به حکم فضولی امتحان کردیم و تا آمد صفحه باز شود فیالفور چشممان سیاهی رفت و صفحه را بستیم! ای پدر عاشقی بسوزد. قربانت گردم همینجوری میکنید که بچه مردم گروه هکری چه میدانم چی چی میشود دیگر! آمد ما عین ایام جوانی گول شیطان را میخوردیم و فیالمثل زبانمان لال میرفتیم آن وسط چارتا بدوبیراه به حسین آقای کاشفالبلاگ میگفتیم یا میرفتیم لینک مسعود باشی نقرهکار را بجای لینک آقا میرفطروس میگذاشتیم! ای برنفوس بد لعنت. قربانت گردم، میبینی؟ این دفعه به خیر گذشت اما دفعه بعد را خدا میداند ها! از ما گفتن.
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
گوش میدهی پدرجان؟داشتم میگفتم؛ به حکم دور از جان شما فضولی، داشتم مصاحبههای قبل از عید را میخواندم که رسیدم به فرمایشات به قول بچهها گفتنی مصطفی.ت. یا به قول خودمان م.تاجزاده، دیدیم در پاسخ بدترین اتفاق سال 83 در حالی که بدجوری ناراحت بودهاند آنرا زلزله بم دانسته بودند. آخر آقا مصطفی جان؛ قربان آن موتورسیکلت ارزشیات، مخلص آن چهره فتوژنیک ورزشیات - که هرکس بهش گیر بدهد عمو داور نبوی آمپولش میزند-، آخر بابا جان حواست کجاست؟والا بهخدا خوبیت ندارد که آدم بخواهد یک اتفاق را از میان هزارها اتفاق به عنوان بدترین حادثه سال نام ببرد ؛ آن وقت همان یک اتفاق هم مال آن سال نباشد و مال سال پیشاش باشد؛ حکمن تو هم عاشق شدی عمو جان؟ آن از آن فامیلی مشکوکات این هم از حرف زدن مشکوکترت! دِ آخه عمو جان اینجوری بودید که اینجوری شدیم دیگر، ملتفتی که؟
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
‘‘روز خشت اول کج گذاران‘‘ بر صاحب این ستون بغلی و بر همه -دور از جان شما -معمارهای دیگر که از کله صبح تا بوق شب خط کیلومتری صنار روی کاغذ میکشند و شهر و دهات ما را ماشاالله ماشاالله، چشم دشمن کور، گلاب به رویتان، روم به دیفال، به این بیریختی و بیقوارگی میسازند و جماعت شریف دلال و کلاش و بساز و بنداز را پروارتر میکنند، مبارک باشد.برای اینکه نگویند این روز آخر به چه دردی میخورد، این ابیات را برای معمارباشی ستون بغلی مینویسیم و تا اطلاع ثانوی بهایشان اعلان آتش بس می کنیم:
بیا معمارجان، روزت رسیده
دوای درد جان سوزت رسیده
همیشه خشت اول کج نهادی
بنای کار خود بر لج نهادی!
بیا باهم ازین پس یار باشیم
بسان آجر دیوار باشیم
الاحقر- فضول الممالک
سیم اردیبهشت امسال
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت گردم، میبینی چه دل خوشی دارد این معمار باشی؟ یکی نیست بگوید آخر پدر آمرزیده انگار نه انگار سر برج شده و باید مواجب این چند نفر و نصفی - نصفهاش به خاطر نسوان است - آدمهای همکارت را با این خزانه خالی بدهی که شپش کف آن قاپ بازی دارد میکند. آخر پدر جان فکر نان کن که خربزه آب است، گیرم یک کرور شاعر فرد اعلای حافظ نشان از آسمان بر سر این مملکت نازل بشود، چه نفعی به حال تو دارد بابا جان؟ حکما میگویی من فضولم، اما تو از من فضولتری که به کار خلق الله کار داری! آخر به کار
شعر معاصر چهکار داری؟ این بچه که دارد ماستش را میخورد!
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط فضول الممالک
قربانت گردم، آمدی همین اول کاری با ما نسازیها! نیم وجب ستون تنگ وترش را با هزار منت و التماس به ما دادهای و که هرچه دل تنگت بخواهد نثار ما کنی و تازه بفرمایی تمرین باهم بودن داریم میکنیم! اگر امروز ناسلامتی افتتاحیه ستونمان نبود، یک با هم بودنی نشانت میدادم که مانند یک بمب گوگلی صدا کند! اما وقت زیاد است . اگر از این سفر یک روزهای که با طیارههای عهد دقیانوس فردا قرار است به بم برویم، شبش به سلامت برگشتیم، آن وقت میفهمی یک من ماست چقدرکره دارد پدر جان. فیالحال میگذریم تا بعد.
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ
+ نوشته شده در سی ام فروردین 1384ساعت   توسط فضول الممالک