تبليغاتX
نقش خیال
نقش خیال

آرشيو ستون فضول الممالك

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
بازگشت به نقش خيال


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


 

 

 

 

 

چشمانش را ریز کرده و دارد در قندان را مال مال نگاه می‌کند، همیشه حیرانم از کار های این میرزا شپله، از آن ایام جوانی هم که با هم عصر به عصر توی لاله زار سیاحت می‌کردیم همین جور بود، یک‌هو می‌رفت در بحر چیزی و اصلن انگار توی این دنیا نبود و چه آبرو ریزی‌ها که راه نمی‌انداخت این بی‌حیا، حالا هم ربع ساعت است در قندان را گرفته دستش و دارد با یک نگاه حکیمانه‌ای نگاهش می‌کند. ما هم که به حکم فضولی دلمان طاقت ندارد دیگر، می‌پرسم: چه مرگت است میرزا، مگر داری اتم می‌شکافی پدر آمرزیده؟
عرض می‌کند: نه فضول جان، تو اگر از افکار پیچیده من سر در می‌آوردی که برای خودت دست کم میرزایی، چیزی  شده بودی.
می بینی پدر جان، می‌بینی چه زبان درازی دارد؟ حالا شما همه‌اش بفرمایید آزادی بیان، آخر آزادی بیان چه به درد این میرزا شپله می‌خورد.
می‌فرماییم: جان بکن پدر جان، عرض کن ببینم باز چه خیالی توی سرت افتاده بی‌حیا.
عرض می‌کند:حیرانم این نامزدهای انتخابات که دیگر جایی نمانده تبلیغ نکرده بگذارند، چطور از در قندان غافلند؟ فی‌المثل چه می‌شد اگر تمثالشان را سفارش می‌دادند که مطبعه پابلیش کند روی در قندان، ها فضول جان؟ چه عیبی داشت مگر؟

 در قندان را از دستش می‌گیریم و چشمانمان را ریز می‌کنیم، بد هم عرض نمی‌کند ها این مادر مرده، تصور بفرمایید فی‌المثل تصویر ....های های های، چه می‌شد! چطور این فرمایش به عقل خودمان نرسید؟


بازگشت به صفحه اصلی

لينک نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک