آخر قربانت گردم، تو که جنبه باخت ندارید چرا بازی میکنی آخر؟ گیرم که باختهای، آسمان که به زمین نیامده، چار سال دیگر دوباره همین آش و همین کاسه خواهد بود، فقط این بار به دوستانت بفرما همه مشق هایشان را نگذارند برای شب آخر و این عوام رای دهنده را کمی زودتر داخل آدم حساب بفرمایند.
حالا هم پاشو میرزا جان، یک آبی به دست و رویت بزن تا با هم برویم سیاحت. چطور است با اهل و عیال دسته جمعی برویم امامزاده صالح برای چار سال بعدِ دوستان شما دخیل ببندیم و بعدش برویم کافهی عباس آقا سگپز و چلوکباب سلطانی توی رگ بزنیم؟ آی قربان آن خندهات بروم! ، حالا شد! راستی میرزا جان یکی دوتا از آن بشکنهای جوانی بزن تا برایت بخوانم:
ماباختیم و ما باختیم
تا دنیا رو شناختیم
اگر که برده بودیم
مملکتو میساختیم...
(بازی اشکنک داره-سر شکستنک داره)
آهااااا، ای جانم بشوی ...، حالا شدی میرزا شپله خودمان.....
