تبليغاتX
نقش خیال
نقش خیال

آرشيو ستون فضول الممالك

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
بازگشت به نقش خيال


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


 

 

 

 

 

 این میرزا شپله از کودکی هم همین جور بود، فی‌المثل هروقت با رفقا می‌رفتیم دم ِ درب‌اندرون،  قاپ بازی - آن وقت‌ها هنوز سِگا نیامده بود- ، این میرزا همچین که سپلشک می‌آورد و می‌باخت عین همین حالا می‌شد. دور از جان شما عینهو برج زهرمار!.

آخر قربانت گردم، تو که جنبه باخت ندارید چرا بازی می‌کنی آخر؟ گیرم که باخته‌ای، آسمان که به زمین نیامده، چار سال دیگر دوباره همین آش و همین کاسه خواهد بود، فقط این بار به دوستانت بفرما همه مشق هایشان را نگذارند برای شب آخر و این عوام رای دهنده را کمی زودتر داخل آدم حساب بفرمایند.

حالا هم پاشو میرزا جان، یک آبی به دست و رویت بزن تا با هم برویم سیاحت. چطور است با اهل و عیال دسته جمعی برویم امامزاده صالح برای چار سال بعدِ دوستان شما دخیل ببندیم و بعدش برویم کافه‌ی عباس آقا سگ‌پز و چلوکباب سلطانی توی رگ بزنیم؟     آی قربان آن خنده‌ات بروم! ، حالا شد! راستی میرزا جان یکی دوتا از آن بشکن‌های جوانی بزن تا برایت بخوانم:

ماباختیم و ما باختیم
تا دنیا رو شناختیم
اگر که برده بودیم
مملکتو می‌ساختیم...
(بازی اشکنک داره-سر شکستنک داره)

آهااااا، ای جانم بشوی ...، حالا شدی میرزا شپله خودمان.....

لينک نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1384ساعت   توسط فضول الممالک