فی المثل حاج اسماعیل خان که مال و منالی داشت و سرپیری تجدید فراش کرده بود و عروس جوان آورده بود و خودش کارمند دونپایه عدلیه بود، رئیس الوزرای محل بود و همزمان ریاست عدلیه را هم بهعهده داشت. یکی وزیر فواید عامه بود و یکی وزیر مالیه و آن دیگری مامور تامینات. گلنبات خانم که والده مرحوم همین میرزای خودمان باشد، رئیس فراکسیون بانوان بود و هرروز بعد از این که مردهای خانه دنبال یک لقمه نان حلال میرفتند، همه شاباجی خانمهای محل را جمع میکرد در خانهشان و در مورد آخرین فنون چزاندن فامیل شوهر و روشهای هوو کُشی، میتینگ میدادند.
آمیرز یحیا که تا کلاس پنجم درسی خوانده بود و بایگان بلژیکیها در دارایی بود، وزارت خارجه و امور دول متحابه را به عهده داشت و عصرها در قهوخانه تقی مخمل از اوضاع مملکت و جهان به اهل محل راپورت میداد. آقا ابراهیم که وزارت نیرو و آموزش و پرورش را توامان به عهده داشت و سرایدار دبستان سعدی بود، از صبح تا شب مشغول عریضه نویسی و امضا و انگشت جمع کردن از خلقالله برای بلدیه و سایر ادارات برای رتق و فتق مشکلات محله بود. های های... یادش بخیر.
راستی داشت فراموشمان میشد، شهرآشوب خانم هم که شوهرش مرده بود، مسئول اداره امور امنیتی و جاسوسی محل بود و راپورتهایش را برای گلنبات خانم و در خفا برای حاج اسماعیل خان میفرستاد. خلاصه اینطور نبود که هرکسی هرکاری دل خودش بخواهد بکند و به اختیار خود بیاید و برود و دختر شوهر دهد و پسر داماد کند. ابدا!، همه اینها حساب و کتابی داشت.
حالا حکمن شما میخواهید ما یککاره بیاییم اینجا و مقامات بلاگستان را معرفی کنیم؟ نه قربانت،درست است ما فضول هستیم اما این پوست خربزه زیر پای ما نمیرود. ما تا همینجایش هم که عرض کردیم زیاده از حد فضولی ما شد. باقی قضایا دست از ما فضولترها را میبوسد.
بازگشت به صفحه اصلی
