قربانت، خواستم عرض کرده باشم که آن قدیم و ندیمها که هنوز دوش و وان و جکوزی،از ممالک راقیه کفار نیامده بود، ما در خدمت آقا جان مرحوممان به جهت نظافت به خزینه میرفتیم. حالا جمیع ویژگیهای این خزینه چه بود بماند برای یکبار دیگر، اما یکی از این ویژگیها که موضوع عرایض امروز است، این بود که اگر فیالمثل باصدای یکی از این خوانندگان روز لسآنجلس نشین تحریری در آنجا سر میدادی، آدمیزاد گمان میبرد حکمن مرحوم فاخته یا تاج اصفهانی دارد میخواند. و یا اگر فیالمثل کلاغی در آنجا صدا میکرد، فکر میفرمودی که لابد بلبلی، قناری دارد میخواند.
القصه، ما در معیت آقا جان مرحوممان،غالبا قبل از اذان صبح رهسپار خزینه میشدیم، و جز چند نفری که لابد آن موقع صبح به جهت رفع احوالات خفیه آمده بودند، معمولن آدمیزاد دیگری در خزینه نبود. و ما هم آی از صدای خواندن خودمان در آن خلوت خزینه محظوظ میشدیم که حد ندارد. حالا نخوان و کی بخوان. آقا جان مرحوم هم که نمیدانستیم چرا هی دفعتا به داخل خزینه میپرید و با صلوات بیرون میآمد، انگار از خواندن ما بدش نمیآمد و میفرمود فضول جان، بخوان، اما آهسته بخوان که مزاحم مردم نشوی.
خب، حکمن میفرمایید که حکمت این فرمایشاتی که امروز عرض میکنیم چیست و تیر فضولی ما این دفعه قبای کدام پدر آمرزیدهای را نشانه رفته است.عرض میکنم قربانت، اما عجالتا اگر اجازه بفرمایید به این میرزا شپلهی شمول سفارش بدهیم به جهت رفع خستگی برایمان یک استکان چایی لب دوز خیر امواتش بیاورد و گلویی تازه کنیم تا مجدد خدمت برسیم. شما هم بیکار نمانید پدر جان، غوری بفرمایید ببینیم متوجه منظور میشوید یا نه.
پس نویس: ای جانم بشوی میرزا جان ، این را میگویند میرزای راست راستی و با فهم و کمالات. الاهی که درد و بلایش بخورد دور از جان شما توی فرق این میرزا شپلهی بی هنر ما.
بازگشت به صفحه اصلی
